با من از آخرین بار حرف نزن..من از این قرار های پست که می خواهند تو را از من

گرفته باشند بیزارم... این که دیگر به سراغت نیایم...این که دیگر به سراغم نیایی..

این که برای شنیدن صدایت برای گرفتن دست هایت برای تماشای نگاهت وقتی که به

چیزی غیر از من نگاه میکنی مرز و سیم های خاردار بکشی مرا از کشیدن کوتاه ترین

نفسهایم هم سیر می کند..

این را مورچه ها میدانند و فنجان ها و قلب های چوبی و صدای سگ همسایه تان و ....

آن هزار و چند باری که تو را نگاه کردم و ندیدی ام..

اینها را برای تو میگویم...برای دستت که شبها دردش میگیرد و برای هرچه که اگر برای تو

آزار دهنده است برای من کشنده تر از هرچیز دیگر است..

نمی خواهم این باید و این نباید های لعنتی تو را از روزگار من بدزدد...

 از خودم میپرسم  که اگر این روز ها باتو میگذشت از سر و ته این زندگی

لعنتی چه چیزی می خواست کم شود..؟

بی تو همه چیز دارد از من سلب میشود...

همه چیز دارد تمام میشود..

 پس بیا و این تنهایی افلیج را کمی با خودت راه ببر..

 

 

 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید