.

من مریض بودم و تو میرفتی دیوونه ها رو توو تیمارستانا میدیدی

من دیوونه ی تو بودم و

تمام  این سالا اتاقم تیمارستان من بود

تو نیومدی ببینی

تو نیومدی بشنوی

تو نفهمیدی

درد این اتاق

درد اینهمه شب که منتظر اومدن تو بود

درد همه رو جز من دیدن

درد واسه هر دیوونه ای دل سوزوندن و من و از یاد بردن

درد اون اتاق بغلی با رو تختی بنفش  و صورتیش

درد این لباس خواب که خودشو تو کمد نگه داشته

تو نفهمیدی فشار دادن و نگه داشتن قلبم توی دستامو

مثل خون به دیوار پاشیدن

شوالیه ی سیاهی که دیوارای اتاقش تصویر دشتای بزرگ و دوره

ولی به هیچ جا راه نداره

هی می خوره توو دیوارا و هی میخوره توو دیوارا

توو دشتای بزرگ و دور که تا ته همشون یه قدم بیشتر نیست

نبودنت مثل  یه چاهه که هر روز میافتم تووش و بالا اومدن ازشم دوباره مثل تووش افتادنه

من غمگینم

از نگاهت به آدما

من کجام که نمیبینی ؟

که نمیخوای ببینی ..

 

/ 0 نظر / 13 بازدید