___

اگر امروز خودت را توی آینه نگاه کردی ..بجای من هم آن انعکاس را دوست داشته باش

نگاهش را جمع کن برای من... صدایش را.. دستهایش را..

خوب نگاهش کن ...بشنو اش.. لمسش کن..

بغض گره خورده ی من را فوت کن توی صورتش..خیره شو بجایی که ایستاده است..

دارم از پنجره هوای سرد  سیگاری را نفس میکشم..

میدانم که باورش برایت سخت خواهد بود..سخت تمام خواهد شد..

اما من نشسته ام و می پایم ات .. نشسته ام .. و هر لحظه خودم را مجبور میکنم

به دوست داشتنت...حقیقت است اگر بگویم که دیگر ازین تنها تر نمیشوم..

انکار نمیکنم و این رسوایی که ببارش آورده ام را دوست دارم ..

دوست دارم اگر لاشخور شده ای و هر شب بالای سرم چرخیدنت را خواب میبینم..

دوست دارم اگر زخم شدی به جان من و مردن در من یک اتفاق تکراری همانند تولد شده

است..

که من تردید شده ام ... که من آلت شده ام در دست  ..

و هوای سینه هایت لابلای انگشتان من است هنوز و زبانت چسبیده به لبانم..

در آن تاریکی پنهان شده از دود سیگار

دیگر از این رسوا تر نمیشوم.. دیگر از این بدی که هستم به بدتری دیگر تبدیل نمیشوم

که اگر جایی برایش مانده بود..کم نمیگذاشتم ...

دل داشته باش برای با من بودن..بیا و این عذاب را شریک شو با من

بیا و هذیان گناه را تمام کن و دل را به دریا بزن که این دریا از جزیره و کشتی و قایق های

نجات لبریز است...

بیا که من تو را بسوی خدایی میبرم که خدای این سیم های خاردار و منع های مکرر و

دست به یکدیگر نزنید ها و تنها با جفت ِ جور ِ خویش بپرید ها نیست

خدای من خالق لحظه های ناب و بی فکر و تعلق است

خدای من جذام لحظه ای که می خواهم تو را به بوسه و آغوش هضم کنم نیست..

خدای من شجاعت صاف و پوست کنده ایست ... خدای من لایق ِ ناشدنی هاست

 

/ 0 نظر / 7 بازدید