...

 

باز هم بیدار شدم از این نخوابیدن ها

کاش مثل دیشب باران باریدن اش را بیخیال نمی شد

کاش مثل دیشب تنها راه میرفتم خیس می خوردم و سیگار می کشیدم

کاش سراغت نمی آمدم

کاش صدای گریه کرده ات را نشنیده بودم

کاش زندگی ام یک جایی همان اول هایش تمام شده بود

کاش یک اتفاق شوم قبل از رسیدن بتو می آمد و از رویم رد می شد و میرفت

چقدر این من دردناک است این روزها و  انگار که دیگر از پس اش برنمی آیم

از پس ات بر نمی آیم  ... از پس تو که بی هوا ترینی

وقتی که درد امانم را می برد می آیم و اینجا قایم می شوم

شاید اینجا تنها گوشه ای باشد که نمیتوانی پیدایم کنی وقتی که دلم می خواهد

حرف هایم را بشنوی

شاید اینجا تنها گوشه ای باشد که وقتی میبینی اش خیال می کنی که یک کودک

عروسک اش را گم کرده است و با بغض دارد داستانش را برای یک مشت بی خبر

تعریف می کند

شاید اینها را یکی توی خواب برایت تعریف کند

که من تمام زندگی این روزهایم.. دارم تو را نگاه می کنم

به سراغت می آیم و تو را با چشمهای دیگران میبینم

به سراغت می آیم تا لبخند ات را بمن برسانند

شاید این همان دست و پا زدنی بود که میگفتی نباید زد

نباید خود را به آب و آتش زد تا یک قصه ی مرده را احیا کرد

من تمام شاید ها را دور انداخته ام

من مثل جاروی جادوگرها تو را روی خودم نشانده ام و تو نمیخواهی ببینی مرا هنوز

/ 0 نظر / 6 بازدید