کسی که نمی خواهد دوستش داشته باشید

 

ای سگهای زرد...ای انسانهای نیمسوخته ی آشکار با نقاب های ترشیده..

ای کرم های قاتل... ای خاک .. ای هضم کننده ی پاره های خونین  من ...

من راهی‌ کویرم...راهی همانجایی که آسمانش از سقف اتاق کوچکم به من

نزدیک تر است...همانجایی که میشود روی راه ِ شیری  ایستاد و رنگ تمام

ستاره ها را بو کشید ...من راهی زمین های ماسه ای میشوم و خدای

واقعی را وقتی که پیشانی اش از فرط‌ مهربانی عرق کرده آهسته میبوسم..

من راهی میشوم

اگر از این همه زیبایی برگشتی نبود

بدانید ... من کسی را دوست داشتم..که بودنش هرگز برای من نبود ...



...
? -خاک ارره | در ۱۳۸٥/۳/۱٩ |   | پيام هاي ديگران()

 

 

بیا با هم رسوا شویم...بیا قید تمام رابطه ها را بزنیم...انتهای کوچه های

بن بست ...باید که طعم یکدیگر را تا انتها مثل سیب های ترش هضم کنیم...

باید صدای دوستت دارم گفتن هایمان کنار نفس های عمیق دفن شود...

هرزگی هایش بسوزد و تن هامان به خاکستر پاکش آلوده شود...

غریبه بیا فقط یکبار به گذشته نگاه کنیم..من زندگی ام را پشت غفلت های

جوانی جا گذاشته ام...


من از زمانی که در خونابه های لزج رحم مادرم شکل میگرفتم

 دوستت داشتم..هی کلافه ام نکن...هی نپرس..چرا ؟؟


درد من جزام نیست ...انگشتهایم را خودم جویده ام... بعد از هر کلامی که

از تو نوشتم...

...
? -خاک ارره | در ۱۳۸٥/۳/۱٥ |   | پيام هاي ديگران()

 

ببین...فرشته ی من بالهایش خرد شده..زبانش که لال بود..چشمهایش هم

دیگر نمیبیند...من عزای خودم را نگرفته ام..گریه های من برای این تکه تکه

شده ی معصوم ِ گوشه ی اتاقم است ...

سنگ ریزه های زیر پایش را نگاه کن

تمامش را از تخت خواب قهوه ای آنسر اتاق روی سر و صورت و

بالهایش         نشانه    رفتم... فرشته ی من حالا آنقدر خرد شده...

آنقدر پاره پاره هایش بد شکل شده

که با خاک اندازی که گربه مرده ای  را از پارکینگ خانه مان بیرون انداختم باید

توی کیسه ی سیاه زباله جمعش کنم ... اتاق آبی ِ من بوی سیگار و ادکلن

های گرم گرفته...از سیگار هایی که هیچوقت پک های عمیق نخوردند

شاید اصلا پک های سطحی هم نخوردند ...مثل انسانهایی که فکر میکنی

خیلی دوستت دارند...زیاد دوستت دارند...اما فقط در خیال ِ خودت ...

من قسم میخورم

که دیگر قلبم برای دیدن هیچکس تند نزند

که دیگر دلم برای هیچکس تنگ نشود

که به خاطر هیچ کس به هیچ چیز امیدوار نباشم

حتی به دست  دوره گرد ها هم حسادت نمیکنم وقتی انگشتهایشان

را فشار میدهی و یاد آوری ام میکنی که مال من نیستی

فرشته ام خرد شد ... من سیاه سیاهم...زندگی میکنم...مرگ نمیخواهم

فقط خودم را به گوشه اتاق زنجیر میکنم..تو سنگریزه ها را جمع کن

دوست دارم توی کیسه های سیاه زباله به تاریکی های خودم عادت کنم


کوتاه شدم نه ؟

قدم همین بود

تو از پایین نگاه میکردی


تمام یادگاری هایت سوخت

مال من نبود ...اما تولدت مبارک

 

...
? -خاک ارره | در ۱۳۸٥/۳/٧ |   | پيام هاي ديگران()