همه چیز همین طور خوب است
صدای ناگهانی ات وقتی که دارم غرق می شوم تووی خواب
همین که هنوز هم از هیچ چیز خبر ندارم
همین کلمات ساده که پرت میکنی سمت من
همین اشتیاق م برای گرفتن هر چیزی که از سوی تو می آید
همین که دوست داشتنت زنده مانده بین این همه اتفاق و دور افتاده گی
همین که شبیه هیچ دوست داشتنی نیست تنها ماندن من واین فاصله
همین که توی این لحظه لبخند ام می آید از عاشقت بودن
به همین سادگی
به همین هیچ نداشته گی که همه چیز است
...من مریض بودم و تو میرفتی دیوونه ها رو توو تیمارستانا میدیدی
من دیوونه ی تو بودم و
تمام این سالا اتاقم تیمارستان من بود
تو نیومدی ببینی
تو نیومدی بشنوی
تو نفهمیدی
درد این اتاق
درد اینهمه شب که منتظر اومدن تو بود
درد همه رو جز من دیدن
درد واسه هر دیوونه ای دل سوزوندن و من و از یاد بردن
درد اون اتاق بغلی با رو تختی بنفش و صورتیش
درد این لباس خواب که خودشو تو کمد نگه داشته
تو نفهمیدی فشار دادن و نگه داشتن قلبم توی دستامو
مثل خون به دیوار پاشیدن
شوالیه ی سیاهی که دیوارای اتاقش تصویر دشتای بزرگ و دوره
ولی به هیچ جا راه نداره
هی می خوره توو دیوارا و هی میخوره توو دیوارا
توو دشتای بزرگ و دور که تا ته همشون یه قدم بیشتر نیست
نبودنت مثل یه چاهه که هر روز میافتم تووش و بالا اومدن ازشم دوباره مثل تووش افتادنه
من غمگینم
از نگاهت به آدما
من کجام که نمیبینی ؟
که نمیخوای ببینی ..
...
زخم ام
در آغوشم که نگیری
بسته نمی شوم
من پوست میخواهم
در آغوشم بگیر
پوست شو بر لختی ِ این زخم
...میدونی اینجا مثل زیر بالش میمونه .. مثل زیر تخت..مثل تووی کمد
اینجا مثل هرجایی میمونه که میشه توش قایم شد..
نه بخاطر این که کسی نتونه پیدات کنه..این قایم شدن..این حرف نزدن..این کز کردن ..
اینا به آخر ِ همه چی رسیدنه ..
اینکه من حتی ندونم چی باید بگم..چی باید بنویسم.. چی باید بخوام...
که تورو برگردونم
اینکه خنده ها و آدمای جدید بس نیستن واسه بتو فکر نکردن..
اینکه زندگی بخواد خودشو هر شکلی در بیاره که من راضی شم باهاش کنار بیام..
اینکه حرف نزنی و من بترسم که صدات یادم بره..
اینکه هر روز عکس تورو بچسبونم روی صورت اونایی که هیچوقت شبیه تو نبودن و
نمیشن..
اینکه دروغ بگم و قلابی از آب در بیام.. همش مثل این میمونه که تووی کمد قایم شدم
این ناخود آگاه لعنتی مثل جوراب فا ح شه ها میمونه که به لبه ی تخت مردای
زن دار گیر می کنه و این تنها چیزی که باهاش میشه شرم و حس کرد
شاید من شدم درخت توت و اینکه همه چی داره توو من اونقدر میرسه که ازم کنده
شه و بیوفته روو زمین و از بین بره..
آره من خسته ام و انقد کج بالا رفتم و انقد تاب ور داشتم که سرم دوباره داره نزدیک
زمین میشه..
میخوام قایم بشم و هنوزم کسی باشم که نمیخواد دوستش داشته باشید
...
اگر امروز خودت را توی آینه نگاه کردی ..بجای من هم آن انعکاس را دوست داشته باش
نگاهش را جمع کن برای من... صدایش را.. دستهایش را..
خوب نگاهش کن ...بشنو اش.. لمسش کن..
بغض گره خورده ی من را فوت کن توی صورتش..خیره شو بجایی که ایستاده است..
دارم از پنجره هوای سرد سیگاری را نفس میکشم..
میدانم که باورش برایت سخت خواهد بود..سخت تمام خواهد شد..
اما من نشسته ام و می پایم ات .. نشسته ام .. و هر لحظه خودم را مجبور میکنم
به دوست داشتنت...حقیقت است اگر بگویم که دیگر ازین تنها تر نمیشوم..
انکار نمیکنم و این رسوایی که ببارش آورده ام را دوست دارم ..
دوست دارم اگر لاشخور شده ای و هر شب بالای سرم چرخیدنت را خواب میبینم..
دوست دارم اگر زخم شدی به جان من و مردن در من یک اتفاق تکراری همانند تولد شده
است..
که من تردید شده ام ... که من آلت شده ام در دست ..
و هوای سینه هایت لابلای انگشتان من است هنوز و زبانت چسبیده به لبانم..
در آن تاریکی پنهان شده از دود سیگار
دیگر از این رسوا تر نمیشوم.. دیگر از این بدی که هستم به بدتری دیگر تبدیل نمیشوم
که اگر جایی برایش مانده بود..کم نمیگذاشتم ...
دل داشته باش برای با من بودن..بیا و این عذاب را شریک شو با من
بیا و هذیان گناه را تمام کن و دل را به دریا بزن که این دریا از جزیره و کشتی و قایق های
نجات لبریز است...
بیا که من تو را بسوی خدایی میبرم که خدای این سیم های خاردار و منع های مکرر و
دست به یکدیگر نزنید ها و تنها با جفت ِ جور ِ خویش بپرید ها نیست
خدای من خالق لحظه های ناب و بی فکر و تعلق است
خدای من جذام لحظه ای که می خواهم تو را به بوسه و آغوش هضم کنم نیست..
خدای من شجاعت صاف و پوست کنده ایست ... خدای من لایق ِ ناشدنی هاست
...
